ابزار هدایت به بالای صفحه

خداوند، نزدیک تر از...

قصه ای از امیرالمومنین علیه السلام

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند: « می­خواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.» 
امام علی (ع) به آن مرد فرمودند:
 «چرا او را کشتی؟» 
آن مرد عرض کرد: «من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر این­ها کرد،
 پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.» 
امام علی علیه السلام فرمودند:
 «بر تو حد را اجرا می­کنم.»
 آن مرد گفت: «سه روز به من مهلت دهید...
ادامه مطلب

موضوع: تلنگر، داستانک،
برچسب ها: قصه ای از امیرالمومنین علیه السلام، قصه ای زیبا و تاثیرگذار،

[ شنبه 30 فروردین 1393 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic