تبلیغات
خداوند، نزدیک تر از... - مطالب دل نوشته

ابزار هدایت به بالای صفحه

خداوند، نزدیک تر از...

دلم پرواز میخواهد

دلم پرواز میخواهد

از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودنها
از این بی تاب ماندنها
از این تردیدها
نیرنگها
شکها
خیانتها
از این رنگین کمان سرد آدمها
و از این مرگ باورها و رویاها
پریشانم …
دلم پرواز میخواهد!
در سرم شوق پرواز هست



موضوع: دل نوشته، گزیده اشعار،
برچسب ها: دلم پرواز میخواهد، از این تکرار ساعتها، از این بیهوده ماندن ها، از این بی تاب ماندن ها، از این رنگین کمان سرد آدمها، از این مرگ باورها و رویاها، پریشانم دلم پرواز میخواهد،

[ یکشنبه 12 فروردین 1397 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]

خدایا کاش...

خدایا کاش...
خدایا کاش آنجا نبودی که در گل سرخ محو و مبهوت شدم اما در گلبرگ هایش تو را ندیدم.
خدایا کاش آنجا نبودی که در کنار ساحل ، طلوع بی نظیر خورشید را دیدم اما در تماشای این تابلو ی بی نظیر خلقت ، تو را یاد نکردم.
خدایا کاش آنجا نبودی که غروب زیبای خورشید را دیدم اما نگران غروب عمر خودم نشدم
خدایا کاش آنجا نبودی که صدای خرد شدن برگ های زرد پاییز را زیر گام هیم شنیدم اما پیام پاییز را نشنیدم 

خدایا کاش آنجا نبودی که گذاشتم کینه در دلم ریشه بدواند و رشد کند و برای دیگران بد خواستم.
خدایا کاش آنجا نبودی که میتوانستم شجاعانه اشتباهاتم را بپذیرم اما به توجیه روی آوردم .
خدایا کاش آنجا نبودی که نپرسیدم و ندانستم ولی مدعی شدم که همه چیز را می دانم .
خدایا کاش آنجا نبودی که می توانستم چیزهایی را ببخشم و نبخشیدم
خدایا کاش آنجا نبودی وقتی ناخواسته غیبت کردم و اعتنا نکردم که تو به من هشدار داده بودی از این کار بپرهیزم.
خدایا کاش آنجا نبودی وقتی خودم را در نظر دیگران بزرگ جلوه دادم و تو بزرگترین بزرگتر ها کوچک بودنم را دیدی.
خدایا کاش آنجا نبودی ک نتوانستم بر وسوسه هایی که گاهی به سراغم می آید غلبه کنم.
خدایا کاش آنجا نبودی در جایی که بی دلیل بر عقایدم اصرار و پا فشاری کردم .
خدایا کاش آنجا نبودی که از موفقیت های خودم مغرور شدم و احساس برتری کردم.
فرشته منعمی مطلق



موضوع: تلنگر، دل نوشته،
برچسب ها: خدایا کاش نبودی وقتی..، دست نوشته ای از خانم فرشته منعمی مطلق، فرشته منعمی مطلق+خدایا کاش نبودی...، خدایا کاش...،

[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]

ای ساربان...

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود.

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود


ادامه مطلب

موضوع: دل نوشته، گزیده اشعار،
برچسب ها: کارام جانم می رود، تندی مکن با کاروان، گویی روانم می‌رود، ای ساربان آهسته رو، دیدم که جانم می‌رود، غزلیات سعدی، محمل بدار ای ساروان،

[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]

ماه مبارک، رمضان کریم

رمضان کریم

به نام هر چه خوبی و هر چه زیبایی

خدای من، سلام.

یه سال دیگه، یه ماه رمضون دیگه و شروع یه مهمانی دیگه...

خدایا، من این گردش روز و ماه و سال رو دوست دارم، حس می کنم این چرخش زمان زنده و امیدوارم نگه میداره.

انگار همین چند روز پیش بود؛ شب عید فطری که هنوز اعلام نشده بود، و من دوست داشتم فردا هم ماه رمضون باشه، ولی فرداش عید بود. وقتی فهمیدم که ماه مبارک تموم شده، دلم گرفت، احساس خسران می کردم و ناراحت بودم!

و الان دوباره ماه رمضون اومد! فرصتی که درسته اولشه ولی مثه همیشه زود تموم میشه!

خدایا، خوشحالم که بهم عمری دادی که یه ماه رمضون دیگه هم زنده باشم؛

و خیلی ازت ممنونم که بهم سلامتی دادی تا بتونم، روزه بگیرم.

امیدوارم اون جوری که شایسته توست، بندگی ت رو انجام بدم.

ماه رمضان

تا پنجره باز است،

تا فرصت پرواز محیاست،

ای دوست بیا تا پر و بالی بگشاییم.




موضوع: دل نوشته، مناسبت ها،
برچسب ها: ماه مبارک رمضان، رمضان کریم، گفت و گو با خدا، ماه رمضان+ ماه مهمانی خدا، ماه رمضان 2013، ماه رمضان 92، ماه رمضان + حرف دل با خدا،

[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]

سکوت

___________________________
___________________________
___________________________
___________________________
( تنها چند خط سکوت می نویسم،
سکوتی که این بار نه به معنای «رضا»،
بلکه به معنای نارضایتی ست؛
و دیگر هیچ! )
___________________________
___________________________
___________________________
سکوت



موضوع: دل نوشته،
برچسب ها: سکوت سخن، سکوت گویا، سکوت قلم، ناراضی، محکوم به سکوت، سکوت تلخ، سکوت زبان،

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]

قرار نبود

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

 

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟ قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های مارد بشود.
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

 


قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

کامپیوتر و بچه


تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نورمهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

 

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به
‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم واین طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

 

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

 

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد ازعمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرارنبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار
نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم
کرده...


آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر درنمی‌آوریم چرا؟




موضوع: دل نوشته، تلنگر،
برچسب ها: نوشته ادبی، جملات زیبا، قرار نبود،

[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ مریم مهدوی ]

[ نظرات() ]

با تو ... تو که به خودت می گی مذهبی !

سلام !

باز دلم گرفت ! باز بغضم شکست ! باز اشکم دراومد ! باهات خیلی حرف دارم ! به اندازه ی تمام سکوت هام باهات حرف دارم ! کاش بخونی ! وبالاتر از اون کاش قبل از این که در صدد رد کردنش باشی بهش فکر کنی !

فکر کردی که بیش تر از من می فهمی ! فکر کردی که مذهبی تر از منی ! فکر کردی که ایمانت بیش تر از منه ! باشه هر جور راحتی ! ولی دلیل این افکارت چی بود ؟


ادامه مطلب

موضوع: دل نوشته،
برچسب ها: بچه مذهبی، اسلام، حزب اللهی، ستار بهشتی، مذهبی، تحجر، تعصب،

[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ مریم مهدوی ]

[ نظرات() ]