تبلیغات
خداوند، نزدیک تر از... - ترسم آن روز...

ابزار هدایت به بالای صفحه

خداوند، نزدیک تر از...

ترسم آن روز...


اللهم عجل لولیک الفرج + شعری از محمد کاظم کاظمی

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت

‌                                                یك‌نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌

دست ما ماند و چه دستی‌، كه كم از هیزم نیست‌

و امیدی كه به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌

محرمان‌، «باید» شان سیلی «شاید» خورده‌

و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده

عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند 

شیرِ بی‌یال و دُم و اشكم مولانایند 

همه دلبسته دینار كه دین آردشان

جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌

اندرون هر یكی از معرفتی پُر دارند 

سر به یك ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند 

یخ‌ِ این بركه به دریا برسد، نیست عجب‌

سامری از پی موسی برسد، نیست عجب‌

ترسم آن روز كه از قلّه فرود آید مرد 

سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا كرد 

ترسم آن روز كه مردان‌ِ سرانجام آیند، 

این جماعت همه با بقچه حمّام آیند 


محمد کاظم کاظمی 

متن کامل این شعر را از اینجا مطالعه کنید.




موضوع: گزیده اشعار، اشعار محمدکاظم کاظمی،
برچسب ها: گزیده اشعار محمدکاظم کاظمی، شعر زیبایی از محمدکاظم کاظمی، شعر اجتماعی + محمدکاظم کاظمی، شعر اعتراضی + محمدکاظم کاظمی، شاعر معاصر + محمدکاظم کاظمی، و امیدی كه به سنگ است و به این مردم‌ نیست‌ + محمدکاظم کاظمی، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» + محمدکاظم کاظمی،
دنبالک ها: وبلاگ شخصی شاعر معاصر، محمدکاظم کاظمی،

[ جمعه 3 آبان 1392 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ فا طمه ]

[ نظرات() ]